!!!فرشته نجات

 

 

 


خونه

آرشیو

ایمیل

!!! لوگو و از اين جور چيزا


 

 

سيستم صوتي،تصويري

علمي،فرهنگي،هنري


دوستان عزرائيل


موشموشک

کلپک با نمک

سبز را باور کن

من و هيلا

شتر پرنده

آبي آرام بلند

سوتيکده بروبچ مکانيک

کلام آتشین

در سکوتي مانده ام منتظر

کاش هيچ وقت بيدار نمي شدم

برو بچ باحال بلاگر بندر


نيلوفرانه

ستاره بي نشون

بندرعباس سيتي

گـــاف

فيلسوف نقابدار

سياورشن

قابوس نامه

شهزاده ي من

فروغ دريا

کارگاه هنر

لنج

کنتور


 

 

چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳

عزراييل مرد؟؟؟

 

اگر خواهي که قصه ام را بدانــي                      تو بايد اين خـزعبل را بخوانـي

وگرنـــه تو نـدانــي قصــــــه ام را                      چنين بدبختي و عـلافي ام را

در اول من بگويم اي عزيــــــــــزم                      دلم تنگيده واست من مريضم

و از روزي کـه من نـت را نـديــدم                      چو اين کفتارها خود را دريدم!!!

به تو گويم در اين مدت چه جوري                     شـدم از نت به اين دوري دوري

کــه ناگه دور از وبلاگ و ياهـــــــو                     همي ماندم چو گلهاي هياهـو 

آها مي گفتم از اين سرگذشتـم                     چگونه اين چنين دوري بجستم

اگر چون من کمي خل گشته باشي                ويا از خل کمي بگذشته باشي

تو مي فهمي کمي حالات من را                     کمي حالات و احوالات مـــن را

شـروع اين همـــه بدبـخـتـي مـن                    بـــود از انتخاب واحــد مــــــــــن

که از بس من بدم در هر کلاسي                    همش بودم يه جايي و پلاسـي

دگر وقتي نمي مانـــــــد برايـــــم                    که حتي اندکي سر را بخــــارم

خفن باشد همين کاري که کردم                    که انگار اين مخم تعطيل کــردم

در آخر عبرتـي از مـن بـگيريـــــــد                    که چون خلها نريد واحد بگيـريد

نگوييد مفت باشد کوفت باشــــد                    و يا بيشتر ترونه خوب باشــــــد

که اينجوري شوي از زندگي سير                    قيافت مي شه مثل دسته کفگير

و حالا که تو من را زنده ديـــــــدي                   تعجب کن شتر ديدي نديـــــدي

                                     دگر بايد خزعبل را ببندم

                                     وگرنه سرويسم رفته و.... 

-------------------------------------------------------------------------------------

سلام خدمت دوستاي عزراييل

من نمردم!!! هنوز زنده ام و قلبم واسه اين بلاگ و بروبچ باحال بلاگر می تپه

مي خوام بگم که خيلي خفن سرم شلوغه...

در روز فقط نصف وقتم رو تو دانشگاه وسرويس و تاکسي و اينا... مي گذرونم

نصف ديگش هم که خوابم

البته کارهاي ديگه اي هم ميکنيم مثل شورش٬تحصن٬جيغ و داد و...

از اين خفن بازيا ديگه!!!حال ميده

ديگه وقتي نميمونه...

اين قطعه شعر نابي هم که مي بينين ظهر سرودم

و حالا دارم براي آپم آمادش مي کنم

اگه حداقل سايت دانشگاه درست و حصابي بود مي شد از اونجا آپديت کرد...

قربونش برم ياهو رو هم به زور باز مي کنه چه برسه به پرشين بلاگ!!!

ولي از اين به بعد بيشتر جون مي کنم و قول مي دم بيشتر از يه ماه آپم طول نکشه!

راستي اگه کامنتا رو نخوندين اينو بگم که استاد نقشه کشيمون منو پاس کرد...

هرچند نمره اي که داد خيلي ضايع و ناحق بود ولي خب....اصلا بيخيال!!!

يه چيز ديگه يکي از دوستاي گلم (محمد) لينک بروبچ بلاگر بندر رو از اينجا دزديده!!!

گفته بود از اين تريبون به سمع و نظر همه برسونم!!!

حالا بهش سر بزنيد اگه خواستين بزنينش به من بگين سه سوت ترتيبشو مي دم!!!

 

  چاو(ايتاليايي)

علیرضا

بقیه چی میگن؟؟؟


یکشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۳

نامردی

اگه ببيني در حقت نامردي کردن اونم چه نامردي!!!! چيکار ميکني؟نه خداييش؟؟؟

خب دو حالت داره:يا زورت به طرف نامرد ميرسه يا اينکه نميرسه ديگه!!!

اگه زورت به اون  يارو برسه که ميزني راهي بيمارستانش ميکني...البته من اصلا اينو توصيه نميکنم چون بعدا خودتم گير ميفتي ولي به هر حال اگه هم کاريش نکني يه ترپايي هنوز احساس قدرت مي کني!

اما اگه يارو خيلي از تو گنده تر باشه منطقي اينه که کاري به کارش نداشته باشي و جيک نزني تا يه وقت بيشتر از اين حالتو نگيره...البته تو اين حالت شديدا احساس بيچارگی و حقارت توام با آلام روحي به آدم دست ميده...حتي اگه عزراييل باشيحتي شما دوست عزيز!!!

بعله منم الان حالم گرفته شده...چون يکي بهم زور ميگه.البته بيشتر عصبانيم!!! از دست استاد نقشه کشيون

جريان اينه که عزراييل امتحان نقشه کشي رو افتاده اونم چه افتادني!!!با END نامردي

فکرشو که مي کنم ميبينم نقشمو که درست کشيده بودم...تميز هم بود...خداييش خوب بود ديگه...ولي منو انداخت!!! البته فقط من نبودم که قرباني اين سانحه شدم...چون مثل اينکه خيلي ديگه از بروبچ هم که نقشه هاي خوبي کشيده بودن رو همينجوري انداخته و خيليا رو هم که حتي يه نقشه هم تو عمرشون نکشيده بودن رو همينجوري قبول کرده...مي بينين وضع ما رو!!!انگار داشته آرد الک ميکردهما هم درشت بوديم تو الکش گير کرديم!!!

و با توجه به قدرتي که اين استاد داره ما که هيچي! آمريکا هم در مقابلش هيچ غلطي نميتونه بکنه!!!

از طرف ديگه اين براي يه عمله فني مثل من واقعا خيلي افت داشت که نقشه کشي رو بيفتم!!!ديگه آخر ضايع بازيش هم همينه!!!از يه عمله مکانيک خيلي بعيده!!!

اينجوري بود که فهميدم چقد ظلم داره بيداد ميکنه...و با گذشت قرنها و اينهمه پيشرفتها و ساختن کامپيوتر و ابر کامپيوتر و آپولو و بمب اتمي و پفک نمکي!!! و... هنوزم که هنوزه طاغوتها و فرعونها وجود دارن و از بد بختايي مثل ما دانشجوها خون باباشونو ميخوان!!!

اما دو تا توصيه دارم واسه اون دسته از قشر فلک زده و علاف دانشجو که خامن :

۱-اول اينکه اينجور مواقع اصلا لازم نيست که بکوبين تو سر خودتون و هي بگين"اين چه شانسيه که من دارم" چون اين حقمونه!!! حتما اون استاد يه چيزي رو تشخيص داده که اين کارو کرده اصلا شايد چيزي رو هم تشخيص نداده باشه!!! ولي به هر حال اون حق هر کاري رو داره و هر چي گفت درسته!!!مفهومه؟؟

۲-حالا اگه اينجور مواقع شانس آوردين و از الک استاد گذشتين بازم زياد دلتونو خوش نکنين چون متاسفانه اينجور استادا يکي دو تا که نيستن و هميشه از اين برنامه ها تو اين يونيورسيتي ها فراوون بوده و هست!!!

 

علیرضا

بقیه چی میگن؟؟؟


شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳

به خدا عنوان خيلی سخته!!!

با عرض سلام دوباره و عرض پوزش(من نميدونم چرا اسمش پوزشه؟؟؟ پوز کيه؟يعنی چه آقا!!! ولش کن...)ها می گفتم...پوزش واسه اين که چند روزی نبودم و بلاگ هم وضعش افتضاح بود نميخواد بگين می دونم خودم...اين سايتی که ازش مثلا قالب ورداشته بودم يهو سرتق بازی در آورد و تعطيل شد  نمی دونم چرا هر چی بد شانسيه به ما رو ميکنه...البته بعد از کلی گشتن ايميلشونو گير آوردم کلی بهشون فحش دادم که آخه شما که عرضه نگه داشتن يه سايتو ندارين اونوقت مياين به ملت قالب ميدين؟؟؟

اما بعد از يه کمی گشتن يه قالب پيدا کردم حصابی داغونش کردم تا ديگه هيچی عکس توش نمونه هر چی خواستم خودم بعدا می زارم روش...لااقل اينجوری ديگه محتاج اين سايتای در پيتی نميشم!!! خيال می کنن ما کم مياريم!!! تازه به نظر خودم اين يکی خيلی خوشگل تره نه؟؟؟بعدا خوشگل ترش می کنم!!!

حالا از اينا که بگذريم تو اين چند روزی که گذشت خيلی سوتی دادم...وحشتناک!!!!ولی يکيشون که ديروز اتفاق افتاد ديگه خيلی سوتی بود!!!

ديشب ميخواستم برم بيرون تا سر چهار راه مثلا يه روزنامه ای مجله ای بگيرم...بعد ديدم بابام ظاهر شد و گفت اگه ميخوای بری بيرون منم الان کار دارم ۵ دقيقه صبر کن با هم بريم برسونمت...منم از خدام بود آخه اصلا حوصله راه رفتن نداشتم...يه کم گذشت ولی حواسم نبود بابام رفته پايين...ديدم داره زنگ ميزنه...منم زود بلند شدم تا شاکی نشه رفتم بيرون درو هم بستم...حالا اومدم درو قفل کنم ديدم هرکاری ميکنم کليد تو نميره...بعد دوزاريم افتاد که يه کليد اونور دره...حالا بيا درستش کن...می دونستم چه خاکی به سرم شده چون هيشگی هم خونه نبودگفتم فعلا ميرم تا بابا نفهمه بعد خودم زود ميام ببينم چيکار ميشه کرد...نشد فوقش می شکونمش...

رفتم و زود برگشتم می دونستم بابام تا ۲ ساعت ديگه عمرا نمياد...دوباره کليد رو گذاشتم ديدم نه بابا نميشه...حتی چند تا لگد هم رو کليد زدم ولی نشد که نشد!!!اما يدفه به کلم زد يه کاری کنم توووووووووووووووپ...يه نوار چوبی بغل دستگيره در هست که جلوی زبونه درو می پوشونه...خب با خودم گفتم اونو می کنمش...همين کارو داشتم می کردم که همسايه عزيز ظاهر شد...حالا هی گير ميده چی شده؟؟؟مگه کليد نداري؟؟؟يعنی کليد نداري؟؟؟چرا؟؟؟ لامصب آخر آی کيوه هر چيزی رو بايد هزار بار بهش بگی...خلاصه با يه مکافاتی از دستش خلاص شدم و بعد چوبه رو کندم...ديدم بابا خداييش مثل اينکه تو زمينه قفل وا کنی يه استعدادهايی دارم...خداييش ديگه ...راحت زبونه رو زدم کنار و در وا شد...داشتم از خوشحالی پرواز می کردم!!! چوبه رو هم يه جوری سنبلش کردم بعد رفتم تو ولی حصابی از اين پيروزی سرمست بودم...گفتم واسه اين که يه حالی به خودم بدم ميگيرم اساسی می خوابم!!! همين کارو کردم...بعد که بيدار شدم ديدم بابام اومده و همه چی رو ميدونه...همون همسايه سوسک بهش گفته بود...ولی کلی کلاس گذاشتم که بابا من در بسته رو وا کردم و از اين حرفا...اونم يه کمی غر زد و بيخيال شد...

خيلی حال ميکردم...تو اين فکر بودم که اگه در آينده کار گيرم نيومد ميرم همينجوری در خونه ها رو وا می کنم و...يدفه يکی زنگ زد...همون همسايه آشغال بود...اومد گفت:

آقا عليرضا کفشاتو بيرون گذاشته بودی اين گداهه که اومده بود تو ساختمون دزديدشون رفت!!!منم هر کاری کردم نتونستم بگيرمش!!!

خدا بده شـــــــــــــــــــــانس!!! احتمالا خدا می خواست بگه تو می خوای در خونه مردمو وا کني؟؟؟پس بگير که اومد!!!

به جون خودم ديگه نه کليد درو يادم ميره نه فکر وا کردن قفل در خونه مردم به سرم ميزنه!!!!

 

علیرضا

بقیه چی میگن؟؟؟


یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۳

ايــــــــــــــــــــــــــــــنه!!!

سلام به همگی!!!

بابا من الان تهرانم....

يدفه به کلم زد بيام Teh

ميدونين خيلی يدفه ای شد...خفــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!

حال ميکنين اراده رو...اايــــــــــــــــــــــــــــــــــنه

بگذريم...تو کافی نت هم زياد آپديت حال نميده!!!

من نميدونم چرا اين قالبم اينجوری شده...

قبل از اومدن کلی لينک بهش اضافه کردم خوشگلش کردم الان می بينم همون قالب قبليس!!!

احتمالا از اثرات شب بيداری و نخوابيدنه...

فکر کنم همون قالب قبليه رو فرستادم....

آخه عين معتادا موقع گذاشتن قالب داشتم چرت می زدم!!!

حالا تازه دارم ميبينمش...

فعلا که ياورم بد جوری استاد شده...

کلی بايد برم خونه اين مادربزگ...اون مادر بزرگ...خاله....عمه....دايی...عمو...

اونم تو اين دو سه روز؟!؟!

کلا من از بچگی همينجوری سختی می کشيدم

واسه همين هم به مقام والای ازرائيل رسيدم...

خب ديگه بسه!!!

برم ديگه...اينجا هم داره ميبنده!!!

فعلا چاو!!!(به آفريقايی يعنی خداحافظ)

 

علیرضا

بقیه چی میگن؟؟؟